و حلول زیبایی خداوند که گاه به تبسمی خیس مانند است
چقدر حضور در بی کران اسمان اندیشه ام را به تکرار های متوالی وادار میسازد
و قنوت برای افریدگاری که طلوع میکند در نبض نگاهم
این گاه واره های طوفان مانند هر لحظه شروع میشوند در یکرنگی ثانیه هایی مجهول و نوید امید میدهند برای ماندن و زیستن
گویی سالهاست مرا مغلوب خویشتن کرده و حضورش مکرر در ارامشم طنین دلنواز جاری اب را موسیقی حضور قرار داده
بار خدایا تو را به تقدس کدامین افرینشت بسرایم
که تو پر شور ترین شراره ی عالم هستی
و بندگیم در برابر لطف و عظمتت شقاوتی بیش نیست
و تو سیبی هستی کال تر از خنده ای خام
تو چقدر پرشوری
تو سراسیمگیٍ لذت دنیای منی
تو خود احساسی من تو را خواهم چید........
بی تو تنها دلم خواهد مرد
.................................................................................................
به همان نزدیکی به همان تنهایی..........................
اگر قصه فقط فلسفه یوجود من است
این وجود ناخالص و سرشار از بٌهت.
اگر زندگی بارها شروع میشود و پایانی در خلسه هایش نیست
پس من قربانی کدام لیوان نیمه پرم و
زنجیر به کدام سطر ناخوش دلداد گی ام.
چقدر علامت های سوال امتداد دارندُ
چقدر دورند تبسم های واژگون
و ما آدمها چه دشوار به ربوبیت خدایمان میرسیم.
تکلم در تکلم به انزوای وازه هایی که حتی با قصه ای آغاز نمیشوند
(دیشب خدا را دیدم پر از تنهایی و ملتمس دستان من
انگار زلال آب آینه ایبه قامت چشم هایم شد
من تهی بودم از قداستش)
مهم نیست آن انسان کال به ظاهر عاری چه قصه هایی که ندارد مهم منم
غروب در غروب
و احساسی که میکوبمش
بر سطر های تنهایی.....
کاش شروع کنم خودم را
در شعور شعر.
وشعر چقدر تنهاست
و من
و او سالهاست که نیمه ی پنهان سکوت های یکدیگریم.
نیمه یمن و قنوتی که برای اجابتش به خلوص محتاجم
و شعر.........
امشبم اشک قسمت تنهایی من است/
چقدر این اتفاق مکرر تکرار میشو/
سرشار پر از شٌبهه و تکرارم من/
یک شعر پر از قافیه اما بی حس/
محکوم به خاموشی و بیدارم من..........
به نام خوبی ها به نام خدا
وظرافت تن مهتاب در گهواره بودن و ماندن
به نام شعف وحضور مقدس راز
وتولحظه ای ظریف ثانیه های من میشوی
به نام خدا
و زمستان و شبی که اسمان خورشد نگاهت را از من خواهد گرفت
وانقلاب زمستان
و من که آوار تر از هر دانه برف تو را به آغوش نبودن و تنهایی میسپارم
به نام خدا
و من تنهای تنهای تنها