تبليغاتX
حضرت دوست
شعر


کاش میشد میان ماندن و رفتن حفره ای برای فرار یافت.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 10:2  توسط بهار  | 

هر روز با انبوهی از غم های کوچک

گم می شوم در بین آدم های کوچک

گلبرگ ها هم پاکی ام را می شناسند

مثل تموم  قطره شبنم های کوچک

غم های من اندازه صحرا بزرگ است

من را نمی فهمند ادم های کوچک

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم خرداد 1390ساعت 16:28  توسط بهار  | 

امشب اشک را قسمت کردم میان حلول خلوت چشمانم با خود گفتم شاید بتوان گریخت از تکرار شب از سکوت مرز های واهمه به خود که آمدم میان هزاران عبور شکسته بودم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم بهمن 1389ساعت 19:9  توسط بهار  | 

آموخته ام که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر میخواهد فقط دستیست برای گرفتن دست او و قلبیست برای فهمیدن وی. هر از گاهی توقف در ایستگاه بین راه فرصت خوبیست برای دیدن مسیر طی شده و نگریستن به راهی که پیش روست . گاهی برای رسیدن باید نرفت...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت 13:5  توسط بهار  | 

اشك يك قصه ي تكراري نيست گاه از شوق زياد گاه از خنده اي تلخ و من آن چشم ترم كه به لبخند حسادت دارم من همان فانوسم كه تو را ميفهمد و تو ان احساسي كه تن آب در ان ميرقصد  تو خود تكراري و به اندازه ي  تنهايي ام دوستت ميدارم

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت 21:11  توسط بهار  | 

میترسم بیش از حد تنها بمانم میان این همه عبور

عبور هایی تهی

قلم کجاست کاش حس لمسش اسان تر از نوشتنش بود از که بنویسم از اوار حضورم میان باور هایم و یا اشکهایی که قسمت  شانه های غم شده  چگونه بهراسم از زندگی

با عبور های ممنوع چگونه خود را رهایی بخشم از خشم و تقدس هر شروع مرا چگونه به پایان خواهد کشاند       کاش دلیلی بر بهت تنهایی ام بود تا خشمم را میان دو شکاف دیوار کنم بر فریاد       کاش

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم شهریور 1389ساعت 12:37  توسط بهار  | 


خبر به دورترين نقطه ي جهان برسد

نخواست او به من خسته  بي گمان برسد

شكنجه بيشتر از اين كه پيش چشم خودت

كسي كه سهم تو باشد به ديگران برسد؟

چه ميكني اگر او را كه خواستي يك عمر

به راحتي كسي از راه ناگهان برسد

رها كني برود از دلت جدا باشد

به انكه دوست ترش داشته با ان برسد

رها كني بروند و دو تا پرنده شوند

خبر به دورترين نقطه ي جهان برسد

گلايه اي نكني بغض خويش را بخوري

كه هق هق تو مبادا به گوششان برسد

خدا كند كه..... نه نفرين نميكنم كه مباد

به او كه عاشق او بوده ام زيان برسد

خدا كند فقط اين عشق از سرم برود

خدا كند كه زود آن زمان برسد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389ساعت 18:57  توسط بهار  | 

آسمانی پر ستاره به درخشندگی زلال جویبار های پر تلالو

و حلول زیبایی خداوند که گاه به تبسمی خیس مانند است

چقدر حضور در بی کران اسمان اندیشه ام را به تکرار های متوالی وادار میسازد

و قنوت برای افریدگاری که طلوع میکند در نبض نگاهم

این گاه واره های طوفان مانند هر لحظه شروع میشوند در یکرنگی ثانیه هایی مجهول و نوید امید میدهند برای ماندن و زیستن

گویی سالهاست مرا مغلوب خویشتن کرده و حضورش مکرر در ارامشم طنین دلنواز جاری اب را موسیقی حضور قرار داده

بار خدایا تو را به تقدس کدامین افرینشت بسرایم

که تو پر شور ترین شراره ی عالم هستی

و بندگیم در برابر لطف و عظمتت شقاوتی بیش نیست

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 9:26  توسط بهار  | 

یک نفس عاشق در های فروبسته ی چشمان توام

و تو سیبی هستی کال تر از خنده ای خام

تو چقدر پرشوری

تو سراسیمگیٍ لذت دنیای منی

تو خود احساسی من تو را خواهم چید........

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 17:10  توسط بهار  | 

این نفس ساده ترین قصه ی تقدیر من است

بی تو تنها دلم خواهد مرد

.................................................................................................

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 12:9  توسط بهار  |