
کاش میشد میان ماندن و رفتن حفره ای برای فرار یافت.

هر روز با انبوهی از غم های کوچک
گم می شوم در بین آدم های کوچک
گلبرگ ها هم پاکی ام را می شناسند
مثل تموم قطره شبنم های کوچک
غم های من اندازه صحرا بزرگ است
من را نمی فهمند ادم های کوچک
میترسم بیش از حد تنها بمانم میان این همه عبور
عبور هایی تهی
قلم کجاست کاش حس لمسش اسان تر از نوشتنش بود از که بنویسم از اوار حضورم میان باور هایم و یا اشکهایی که قسمت شانه های غم شده چگونه بهراسم از زندگی
با عبور های ممنوع چگونه خود را رهایی بخشم از خشم و تقدس هر شروع مرا چگونه به پایان خواهد کشاند کاش دلیلی بر بهت تنهایی ام بود تا خشمم را میان دو شکاف دیوار کنم بر فریاد کاش

خبر به دورترين نقطه ي جهان برسد
نخواست او به من خسته بي گمان برسد
شكنجه بيشتر از اين كه پيش چشم خودت
كسي كه سهم تو باشد به ديگران برسد؟
چه ميكني اگر او را كه خواستي يك عمر
به راحتي كسي از راه ناگهان برسد
رها كني برود از دلت جدا باشد
به انكه دوست ترش داشته با ان برسد
رها كني بروند و دو تا پرنده شوند
خبر به دورترين نقطه ي جهان برسد
گلايه اي نكني بغض خويش را بخوري
كه هق هق تو مبادا به گوششان برسد
خدا كند كه..... نه نفرين نميكنم كه مباد
به او كه عاشق او بوده ام زيان برسد
خدا كند فقط اين عشق از سرم برود
خدا كند كه زود آن زمان برسد
و حلول زیبایی خداوند که گاه به تبسمی خیس مانند است
چقدر حضور در بی کران اسمان اندیشه ام را به تکرار های متوالی وادار میسازد
و قنوت برای افریدگاری که طلوع میکند در نبض نگاهم
این گاه واره های طوفان مانند هر لحظه شروع میشوند در یکرنگی ثانیه هایی مجهول و نوید امید میدهند برای ماندن و زیستن
گویی سالهاست مرا مغلوب خویشتن کرده و حضورش مکرر در ارامشم طنین دلنواز جاری اب را موسیقی حضور قرار داده
بار خدایا تو را به تقدس کدامین افرینشت بسرایم
که تو پر شور ترین شراره ی عالم هستی
و بندگیم در برابر لطف و عظمتت شقاوتی بیش نیست
و تو سیبی هستی کال تر از خنده ای خام
تو چقدر پرشوری
تو سراسیمگیٍ لذت دنیای منی
تو خود احساسی من تو را خواهم چید........
بی تو تنها دلم خواهد مرد
.................................................................................................